کلاس داستان نویسی
به کلاس آموزش داستان نویسی خوش اومدین
HOMƎ ^ ᗩᖇCHIVƎ ^ Ǝ-MᗩIL ^ vampires school ^ master`s profile

پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392
سلام

به وبلاگ من خوش اومدین

اینجا قراره با هم داستان بنویسیم

و خوشحال میشم نظراتونو بخونم

و لطفا یه خواهش... کپی نکنید

 

15:50 ||کایرا
شنبه بیست و دوم تیر 1392
درس چهارم

سلام سلام سلااااااااااااااااام

درس قبلیرو چون دیر گذاشتم،هنوزم میشه تمرینشو فرستاد.تا آخر یکشنبه میتونید تمرین درس سوم رو بفرستید.

و اما درس چهارم:

 

خب میریم سر وقت شخصیت ها. در واقع میخوایم سر معرقی شخصیت ها بحث کنیم.

وقتی میخواین یک داستان بنویسید ،قبل از نوشتن حتی یک خط از داستان باید شخصیت های داستانتون ، مخصوصا شخصیت اصلی رو بشناسید.

موقعی که داستان رو شروع میکنین باید اون رو به خواننده ها هم معرفی کنید، مگر اینکه خواننده هاتون علم غیب داشته باشن و از قبل اونارو بشناسن!!!

خب فیلا که همچین خواننده ای پیدا نشده پس ما ناچاریم قهرمان داستانمون رو به بقیه معرفی کنیم.

موقع انجام اینکار میتونیم دوتا کار اجام بدیم.یه روش بیکلاسش ! اینطوریه که بیایم بگیم مثلا:

لیلی دختری شجاع و مهربون و فدا کار و . . . است.

روش با کلاس تر و هنرمندانه ترش اینه که بیایم شخصیت قهرمان داستانمون رو با تصمیمی که میگیره و رفتاری که نشون میده بشناسونیم.

مثلا بعد از خواندن متن زیر متوجه میشیم که لیلی شجاع و مهربون و ماجراجوعه:

 

دیگر نمیتوانست گریه های دوستی که براش اونقدر عزیز بود رو تحمل کنه.

 آروم به سمت بدن نحیفی رفت که در کنج دیوار آن اتاق بی روح،زانوانش را در آغوش گرفته بود و تلخ گریه میکرد .

با تردید در مقابلش زانو زد و با لحنی ملایم و لبریز از مهربانی گفت: من درستش میکنم. قول میدم. نمیزارم برادر کوچیکتو اذیت کنه.

 

 لیندا به آرامی سرش رو بالا آورد و با نگاهی که ناامیدی در آن موج میزد و اشک آن را تزیین کرده بود مدتی به لیلی خیره شد.  سپس سرش را به حات نفی تکان داد و زمزمه کرد:نه. ما نمیتونیم چیزی رو که اون میخواد بهش بدیم. و . . .

دوباره زیر گریه زد و بلندتر گفت: و اون عوضی بجاش داداش کوچولوی منو میکشه تا ثابت کنه چقدر سنگدله و برای رسیدن به چیزی که میخواد هر کاری میکنه.

 لیلی  برای لحظه ای دست از آرام کردن دوستش برداشت و گذاشت او هر چقدر میخواهد گریه کند.به فکر فرو رفت و سس با اطمینان گفت: اگه چیزی رو که میخواد بهش بدم چی؟!

لیندا با تعجب به دوستش نگریست و گفت: تو نمیتونی اینکارو بکنی. اون تو رو میکشه.من نمیزارم این کارو بکنی.

- مبخوای برادرتو دوباره ببنی یا نه؟

-البته.چرا نباید بخوام؟

-پس به من اعتماد کن. اون قدرا هم بی فکر نیستم که بزارم منو بکشه.

لیندا با ناباوری گفت:تو واقعا برای اینکه داداشمو نجات بدی میخوای خودتو تو دردسر بندازی و نقشه قلعه جادوگرا و خون آشامارو بهش بدی؟

لیلی چشمکی زد و با شیطنت گفت:واقا که نه!

- پس ...

لیلی نگذاشت لیندا با بمباران سوالاتش همان وقت محدود را از او بگیرد.بلند شد و رفت تا نقشه ای هوشمندانه برای از بین بردن آن موجود شیطانی بکشد و خود را در دردسری بزرگ بیندازد.

 

خب اینم از این. میدونم شما هم به این نتیجه رسیدین راه اولی خیلی بی دردسر تر و راحت تره(راه بیکلاسه !)

ولی این یکی خداییش قشنگ تر نبود؟

 تمرین:

حالا یک متن بنویسید و توش یک شخصیت رو معرقی کنید(خواهشا با روش دوم)

سه تا از این خصوصیات زیر رو انخاب کنید و تو متنتون نشون بدین شخصیت داستانتون اونو داره. در ضمن درسای قبلیزو هم فراموش نکنید . تو متنتون باید گفتگو باشه ، مشکل و گره هم حتما باشه(یه عالمه!)مثل نمونه ای که من نوشتم (گفتگو و یه عالمه بدبختیی توش بود) قوانین گفتگو ها رو هم فراموش نکنین

 

حالا این خصوصیات:

مهربون-دلسوز-بدجنس-ابله-بی رحم- شیطون- ترسو - دست و پا چلفتی - بزدل - بد ذات ! - موذی - افاده ای - و . . .

هر چیزی که خواستین هم میتونین انخاب کنین.آخر داستانتون سه تا ویژگی رو بنویسید تامن ببینم از داستانتون به همون نتیجه ها رسیدم یانه.

موفق باشین.

خدافظ تا جلسه بعد

 

 

1:9 ||کایرا
پنجشنبه بیستم تیر 1392
سلام.

بابت این چند روز که نبودم عذر خواهی میکنم. اینترنمون قطع بود و هست(الان خونه نیستم) .

درس رو هم به یکی از دوستای خوبم دادم تا برام بنویستش.الان خودم یه سری توضیحات بیشتر بهش اضافه میکنم چون بعضی هاتون سوال داشتین.

فیلا همین.


12:24 ||کایرا
شنبه پانزدهم تیر 1392
درس سوم

یادتونه تو درس اول گفتم اگه یک زندگی عادی رو تعریف کنیم نمیشه بهش گفت داستان؟

حالا تو این داستان میخوام بگم چیکار کنیم که داستانمون از عادی بودن در بياد و جالب بشه.

يك گره يا مشكل يا حادثه يا مانع يا هر چيز ديگه اي كه خودتون بخواهيد اسمشو بذاريد اين كارو انجام ميده .اونم نه هر حادثه اي يا مشكلي مثلا گم شدن دفتر يك مشكل است ولي به درد داستان نويسي نميخوره.

حادثه هاي به درد بخور كه مي تونن براي شخصيت اصلي داستان پيش بيان زياد هستن:

پيدا شدن يك خون آشام-وجود يك فرد ديوانه-جنگ-كشف قدرت هاي جديد-عاشق شدن و...

حادثه مركب

از اسمش معلومه ديگه تركيب چند تا حادثه هر دو تا گره قابل تركيب نيستن. ولي اگه 2 مورد مناسب رو پيدا كنيد عالي مي شه

مثال1:

اگه اون آدم ديوانه زن همون مردي باشه كه شخصيت اصلي عاشق اون شده ميشه يه حادثه ي مركب هست كه تو داستان جين اير ديده مي شه.

مثال2:

اگه دوست صميمي شخصيت اصلي در حال مرگ باشه و پادزهري كه مي تونه اونو نجات بده دست يك خون آشام باشه كه اونم در عوضش مي خواد شخصيت اصلي دستيارش بشه،بازم يه حادثه مركب داريم كه تو داستان سرزمين اشباح هست.

تمرين:

حادثه مركب

ازتون نمیخوام برام یه داستان کامل بنویسید (هر چند که خیلی دوست دارم این کارو بهتون بگم!!)

 جوری بنویسید که انگار یه کتاب رو خواندین و میخواین خلاصشو بگین.در واقع نکات و اتفاقات اصلی و مهمشو بگین.

یا این که یه تیکه داستانو بنویسید که توش کلی اتفاق میفته  و مشکل پیش میاد.(مثل تمرینی که آنی شان فرستاده)

تمرینتونو به صورت دومی بنویسید بهتره. اون یکی مورد رو بخواین بنویسید باید خیلی بهتر بنویسید.

به هر حال انتخاب با شماست.


19:53 ||کایرا
شنبه هشتم تیر 1392
ستاره
یکی از دانش آموزا گفت امتیاز بدم.منم بدم نیومد ولی امتیاز نمیدم.

به جاش بهتون ستاره میدم.

اگه بهتون 7تا ستاره دادم یعنی خییییییییییییییییییییلی عالیه عالیه عالیه.*******

وهمینطور حساب کنید تا 1 ستاره.*

به کسی یک ستاره میدم که که تمرینشو خیلی ضعیف انجام داده باشه.


1:26 ||کایرا
پنجشنبه ششم تیر 1392
درس دوم
سلام.چطورین؟

تمرین درس اول رو که عالی انجام دادین.حالا بریم سراغ درس بعدی یعنی گفت وگو.

اصلا هدف گفتگو در داستان چیه؟

ما تو داستان از اون استفاده نمیکنیم که شخصیت هامون فقط یه حرفی زده باشن.گفتگو به وجود اومده(تو داستان)تا به خواننده اطلاعات بده و درواقع داستان رو جلو ببره.

اگه این خاصیت رو نداشته باشه ،خسته کننده و به درد نخور میشه!

مثال 1)

رونیکا:محافظ،امشب ماه کامله . گرگینه ها در ماه کامل قدرتمند می شوند.من سر به سر یک گرگینه گذاشتم. او امشب مرا خواهد کشت.من از او میترسم،چون گرگینه می تواند یک خون آشام جوان را راحت بکشد.خون آشام های جوان ضعیفتر هستند.

محافظ:بله تو درست میگویی.خون آشام های جوان از گرگینه ها ممکن است شکست بخورند و امشب ماه کامل است و او قوی است.بسیار خوب. نگران نباش.من او را پیدا خواهم کرد و نخواهم گذاشت تو را بکشد.

رونیکا:بله. شما اورا پیدا خواهی کرد.ممنونم

خب این گفتگو خیلی مزخرف بود.سعی کردم تا اونجا که میتونم،بد ترین مکالمه ای که میتونم بنویسم رو ،اینجا بهتون نشون بدم.

بد بود به چند دلیل:

1-درسته که گفتیم باید اطلاعات به دست بیاریم ولی نه این جوری.

اتفاقا ما تو این مکالمه اطلاعات زیادی رو به دست آوردیم ولی آیا به همه اونا احتیاج داریم و برای متوجه شدن جریان باید همشون رو به کار ببریم؟

2-دیالوگ ها طولانی هستند.یک دیالوگ طولانی معمولا خسته کننده میشه و در ضمن باعث میشه ما بعضی از اطلاعات  رو که اول گفته شده فراموش کنیم.

3-غیر واقعیه(مصنوعیه).مسلما اگه شرایط واقعا این جوری بود رونیکا این جوری حرف نمیزد.باید اضطراب تو تک تک حرف هاش دیده بشه.

4-توش توصیف حالت نیست.توصیف حالت همون جمله بعد یا قبل دیالوگه که در واقع حالت گوینده رو برای ما شرح میده. استفاده ازش باعث میشه صدای گوینده،برای ما شفاف بشه.انگار داریم اونو تو ذهنمون میشنویم.

5-احساس نمی کنین بیخودی دارن هی حرف همو تکرار میکنن؟

6-نمیدونم دیگه.فک کنم به اندازه کافی گفتم.به نظر شما دیگه چه ایرادایی داره؟


یک نکته:سعی کنین اطلاعات رو مستقیم ندین.

حالا با اصلاح ایراد ها،یک گفتگوی جدید می نویسیم:

مثال2)

رونیکا در حالی که به شدت نگران و ترسیده به نظر میاد:محافظ،محافظ،تورو خدا کمکم کن.

محافظ با حالتی بیخیال و لحنی که مخصوص خودش است:بله؟چی شده؟

-اون گرگینه هه.گفت امشب حسابمو می رسه.

محافظ نگاهی به آسمون انداخت. قرص کامل ماه می درخشید.

و بعد رونیکا شروع به گریه کرد.

-کی؟کجا دیدیش؟

رونیکا همچنان در حال گریه:نمیدونم.گفت منو میکشه.نباید سر به سرش میزاشتم.

-گریه نکن. من می شناسمش.


خب اینم یه مکالمه هستش تنها فرقش اینه که هنرمندانه تر نوشته شده !

دیدین که بازم همون اطلاعات رو بدست آوردین، ولی در گفتگویی حقیقی تر و قشنگ تر.

تمرین:


نظرم عوض شد.

به نظر میاد منظورمو بعضی هاتون متوجه نشدین.به خاطر همین دیگه اون تمرین رو ازتون نمیخوام. فقط یه داستان برام بنویسید که توش از گفت و گو استفاده شده باشه.

قسمت گفتگو از متن داستانتون باید بیشتر باشه.موضوعش هم آزاده.

خب همین.سوالی هست؟




9:26 ||کایرا
یکشنبه دوم تیر 1392
یه نکته
لطفا قبل از اینکه شروع به نوشتن تمرین بکنید،تمرین بقیه دانش آمروزا با نکاتی که بهشون تو نظرا گفتم بخونین.

اینجوری بهتر متوجه میشین من دقیقا چی میخوام.


1:30 ||کایرا
جمعه سی و یکم خرداد 1392
درس اول
  سلام داشتم به این فکر میکردم که اولین درس چی باشه و به این نتیجه رسیدم که از اول داستان شروع کنیم.پس اولین درس میشه شروع داستان:

هربخش داستان باید برای خواننده جذاب باشد تا اونو به خواندن بخش بعدی تشویق کنه.مخصوصا اول داستان. اینکه من بیام داستانمو با این موضوع شروع کنم که مثلا شیدا با مریم رفتن تو حیاط و بازی کردن و بعد شیدا با دوستش خدافظی کرد و شب هم خوابید هیچ جذابیتی نداره. هرچقدر هم که خوب توصیفش کنم و هنرمندانه بنویسمش. ولی اگه همینو اینجوری بنویسم که شیدا شب با دوستش رفت تو حیاط بازی کرد و موقع برگشتن یه صدایی از پشت سرش شنید و وقتی برگشت دید مریم با گردنی خونی رو زمین افتاده ، داستان رو جذاب میکنه!

چون باعث میشه خواننده از خودش بپرسه که آیا یه خون آشام اون کارو کرده؟اگه اینطوره بازم میاد اونجا؟ اصلا چند تا خون آشام تو این شهر هست ؟

پس اگه یک زندگی عادی رو تعریف کنیم نمیشه اصلا بهش گفت داستان.

هر چقدر داستان طولانی تر باشه اهمیت اول داستان بیشتر میشه.


یه مثال: از وقتی در یورکشایر اقامت کرده ام،خواب های بد آزارم می دهند.در این خواب ها همیشه یک جا هستم ... در اتاق خوابی ساده و کوچک در وودرینگ هایتز.آن سوی پنجره،دانه های برف چرخ مي خورند و باد میان درخت ها زوزه میکشد. همان طور که به ناله های باد گوش میدهم، صدا رفته رفته تغییر میکند و من باز همان صدای روح مانندی را می شنوم که بار ها به وضوح میگوید :بگذار داخل شوم،بگذار داخل شوم! اما وقتی به طرف پنجره میدوم ، کسی آنجا نیست و تنها صدای وزش باد روی خلنگ زار را می شنود.

وودرینگ هایتز، نام خانه ای است که ماجرای من در آن شروع شد.اغلب آرزو می کنم که کاش پایم را به آنجا نگذاشته بودم...

(بلندی های بادگیر- امیلی برونته)

تمرین: خب حالا برام یه شروع فانتزی بنویسید. فکر کنید داستان قراره از جایی شروع بشه که شما تو زیر زمین مدرسه هستین و دارین دنبال یه سری وسایل قدیمی میگردین.

بعد...

بقیشو خودتون بنویسید.سعی کنید نوشتتون متفاوت باشه .میتونین نوشتتون رو از زبون خودتون بنویسید(اول شخص) یا سوم شخص.

حداقل 4خط،حد اکثر 10خط.

*موفق باشید*


ب.ن:راستی اگه سوالی دارین همینجا بپرسین

5:0 ||کایرا
سه شنبه چهاردهم خرداد 1392
معرفی
سلام سلام به همگی به کلاس داستان نویسی خییییلی خوش اومدین. کلاسا به زودی شروع میشن. برام نظر بزارین و بگین چقدر به داستان نویسی علاقه دارین و اگر هم داستان مینویسین خوشحال میشم بدونم در چه سبکیه و چقدر ازش نوشتید.
1:38 ||کایرا